شهر های غربی کشور در ایام تعطیلات حال و هوای خاصی دارند .فارغ از اینکه دلیل آن تعطیلی چه چیزی است،مردم آن نواحی که اکثرا" هم کرد هستندتا جایی که می توانندبه خودشان خوش می گذرانند ،حتی شمسی یا قمری بودن آن رویداد هم تفاوتی برایشان ندارد. من هم ،بنا به فلسفۀ جدیدی که در پیش گرفته بودم از هر نوع برنامه ای که درآن از شادی و خوش گذرانی خبری بود به شدت استقبال می کردم . خرداد سال هفتاد و پنج تقویم هم با ما مهربان بود و با احتساب جمعه وکلاسهایی که خودمان تعطیلشان کرده بودیم حدود شش روز تعطیلات برای خودمان دست و پا کردیم . فرهاد و مجموعۀ دوستانش برایم جذابیت بی مانندی داشتند . جمعی بودند که تحت عنوان دانشجوی دانشگاه آزاد یک شهرستان نُقلی، از صبح تا شب کارشان تفریح و خندیدن بود . هر روز حوالی ده صبح بیدار می شدند ،زحمت میل کردن صبحانه را می کشیدند و حوالی ظهر تیپ می زدند و به پاتوق شمارۀ یک می رفتند که می شد روبروی یک دبیرستان دخترانۀ خیلی بزرگ. بعد از بدرقۀ زیبا رویان دبیر ستانی ،برای صرف ناهار به منزل برمی گشتند .گاهی درکلاسهای بعد از ظهر دانشگاه شرکت می کردند تا عصر هنگام به همراه زیبا رویان آنجا برگردند به خیابان پر تردد شهر(پاتوق شماره دو)وتا هوا تاریک می شد متراژ کردن خیابانها ادامه پیدا می کرد هر چند که گاهی در یک کافی شاپی ،جایی ، بصورت صمیمی تر با جنس لطیف کنفرانس می گذاشتند . شبها هم یا برنامۀ فوتبال داخل سالن داشتند یا پینگ پنگ (پاتوق شماره سه) . بعد آن هم در یکی از منازل مجردی جمع می شدند وگاهی همراه با صرف اشربه های رنگارنگ ورق و نرد هم بازی می کردند و تا پاسی از نیمه شب بگو بخند و هر و کرشان را طول می دادند. در آن شش روز من کاملا" با آنها هم رکاب بودم و احساس می کردم دریک کارناوال شادی بی نظیر افتاده ام . چند روزی که پاتوق شمارۀ یک دایر بود ،با ماشین یا پیاده از کنار جمع انبوه دختر های دبیرستانی رد می شدیم که روپوشهای یک دست سرمه ای آنها کار تفکیک را خیلی دشوار کرده بود . با وجودیکه خیلی تغییر کرده بودم ولی هنوز اعتقادات عجیب و غریبی برای خودم داشتم .یکی از آنها این بود که فکر می کردم ماها خیلی بزرگ شده ایم و دختر های دبیرستانی هنوز خیلی بچه هستند ! بنابراین من در پاتوق شماره یک فعالیتی نمی کردم فقط آنجا با دیگر اعضا همراه می شدم . فکرش را بکنید ماتیلدا هم در همان دبیرستان بوده و دل غافل من نتوانسته بود بین آن جمع یک دست سرمه ای پوش ،اورا دوباره پیدا کند .
* * *
ترم دوم را پاس کردیم و من داشتم نخستین تابستان دوران دانشجوییم را تجربه می کردم .برادرپزشکم هم درسش تمام شده بود و در یکی از آن شهر ها مشغول گذراندن دوران طرحش بود .شهری که هم دوست و همکلاسیم شاهو ساکنش بود وهم چند تایی دوست داروسازم . اواخر مردادماه یک سفر تفریحی را شروع کردیم و در طول یک هفته به چند شهر مختلف سر زدیم و آخر سرپیش برادرم برگشتم و یکی دو شب هم توی پانسیون مرکز بهداشتی یکی از روستاهای زیبای آن طرفها ماندیم . اول شهریور برادرم مرخصی گرفت.عروسی یکی از آشناهایمان بود در همان شهری که من سال قبلش آن ماجرای عشقی سراغم آمد . راستش برای حضور در آن عروسی تمایل زیادی نداشتم چون هیچیک از دوستانم آنجا دعوت نبودند . عروسی های کردها معمولا" دردو شب پشت سر هم برگزار می شوند و جالب اینکه می گویند در گذشته های نه چندان دور سه شب و حتی یک هفته هم طولش می داده اند.طبیعی هم بوده است، اکثریت کردها هیچگونه مراسم عزاداری ندارند ومجبورند انرژی خودشان را در محافل شادمانی خرج کنند . به هر حال شب اول عروسی را به همراه خانواده رفتیم؛بد هم نبود.اما من بیشتر دلم می خواست با دوستانم باشم ، بنابراین نقشه کشیدم روز دوم عروسی را از سر خودم باز کنم . اصرار های زیاد برادرم هم نتوانست تصمیمم را عوض کند. تنها مانده بودم توی خانه و تلفنی سراغ فرهاد و دوستان دیگرم را گرفتم .عجیب بود .هیچ کدامشان را نتوانستم پیدا کنم .با خودم گفتم در یکی از پاتوقها ،پیدایشان می کنم .هنوز ساعت شش عصر نشده بود .به شیوۀ معجزه واری ، ناگهان نظرم برگشت و سریع آماده شدم و رفتم همان عروسی و خودم را پیش برادرم رساندم که یک گوشه حیاط بزرگ و زیبا کنار جمع دوستانش نشسته بود.با نگاه متعجب و خوشحالش به من خوش آمد گفت . چند دقیقه ای نگذشته بود که مهمانان تازه واردی از کنارمان رد شدند و چند تایی از دخترهای داخل عروسی بلافاصله به استقبالشان آمدند . در حالیکه پشتشان به ما بود روسریها و مانتو هایشان را کنار گذاشتند ... «مگر می شود اینچنین معجزه ای اتفاق بیفتد !؟» باورم نمی شد که بتوانم یکبار دیگر منظرۀ سال قبل را نظاره گر باشم .« یعنی ماتیلدای من است؟» آن چند ثانیه ای که طول کشید تا آن موجود رویایی رویش را بر گرداند و بنشیند ، قلبم داشت از جا کنده می شد ! چهره اش را برگرداند . نفسم بند آمد . صدا های اطراف ناپدید شدند و من دیگر بار ، غیر از آن منظرۀ بی نظیرچیز دیگری را نمی دیدم . خودش بود ! ماتیلدا بود ! طولی نکشید که نگاه هایمان بهم گره خورد . من مات و مبهوت نگاهش می کردم و او با آرامش خاصی به من نگاه می کرد و لبخند ملایمی هم روی لبانش بود . انگار که او هم من را می شناخت . از این بهتر نمی شد . حس عجیبی داشتم .از یک طرف در پوست خودم نمی گنجیدم و از طرف دیگر مانده بودم که چه کار باید بکنم . نباید فرصت به این خوبی را از دست می دادم . او را زیر نظر گرفته بودم او هم کم و بیش من را نگاه می کرد .چه لحظات خوبی بود . هر چند توجیه کردنش کمی مشکل است اما در تمام مدتی که آنجا بودیم نتوانستم فرصتی مناسب گیر بیاورم تا با او ارتباط برقرار کنم ! در عوض با هر سماجتی که بود بعد از پایان عروسی تعقیبشان کردم تا دم در منزلشان ـــ توی شهرهای کوچک این کار زیاد دشوار نیست ـــ ازآن شب به بعد برای من آن کوچه تبدیل شد به تفسیر شعر فریدون مشیری . دیدن آن پنجرۀ رو به کوچۀ منزل ماتیلدا برایم از هر لذتی دراین دنیا بالاتر شده بود . روز های بعد همۀ آن روابط تصنعی را که بین من و یکی دو نفر دیگر به وجود آمده بود و خوشبختانه هیچ یک رنگ وبوی عاشقانه هم به خود نگرفته بود ، خاتمه دادم .
* * *
ترم سوم دانشگاه خیلی زود شروع شد . شهر ماتیلدا حدود ۳ساعت با تبریز فاصله داشت . بنابراین بی نهایت خوشحال بودم که به جای دانشگاه بهشتی ،دارم در تبریز درس می خوانم . دیگر بارشبهایم رنگ عاشقانه به خود گرفتند . دفتر جدیدی هم برای خودم دست و پا کردم .دفتری که شروعش با یکی از شاهکارهای بی نظیر شاملو بود: " ...نگاهت ،شکست ستمگریست ،چشمانت با من گفتند:فردا روز دیگریست " . و بعد از آن شروع کردم به نگارش حرفهای عاشقانه ام تحت عنوان « ملودی برای ماتیلدا» همراه با نوای همان ترانه های عاشقانه و به ویژه آن دکلمۀ بی نظیر مسعود فردمنش در آلبوم حکایت سیاوش قمیشی :« می شه از گندمیایِ سر زُلفت،یه عالم شعر نوشت ...» . درهرفرصتی هم که گیرم می آمد، خودم را به دیارش می رساندم .اطلاعاتم ازاو داشت کامل می شد ،دبیرستانی بود و من دبیرستانش را هم پیدا کردم .همان پاتوق شماره یکمان بود منتهی از یک جبهۀ دیگر ! اینبار نه تنها پلکیدن اطراف دبیرستان های دخترانه رابرای خودم کسرشأن نمی دانستم بلکه حاضر بودم ساعتها،درسرمای شدید انتظار بکشم تا دوباره ،حتی اگر شده برای چند لحظه، او را ببینم . گاهی در این مسیر عزیز بی نوا هم همرا هیم می کرد . نمی خواستم با شماره دادن به ماتیلدا شکوه آنهمه احساسم را نسبت به اوخدشه دار کنم . طولی نکشید که به کمک دوستم شماره تلفن دقیق منزلشان را هم گیر آوردم .عزیز مدام به من هشدار می داد که در این شهر های کوچک نباید تابلو بازی در بیاورم . در نهایت در یک روز دوشنبۀ ابری ،در همان مسیر دبیرستان تا منزل ، در حالیکه داشتم از کنارش رد می شدم ، آرام صدایش کردم و گفتم « من آرمان هستم .شمارۀ تلفن منزلتان را هم دارم !فردا عصر ساعت پنج به شما زنگ می زنم » و رفتم . یادم نیست چرا گفتم فردا ولی برای منی که آن همه صبر به خرج داده بودم یک روز زمان زیادی نبود . سا عت پنج عصر آن سه شنبه را هر گز فراموش نخواهم کرد . تپش قلب داشتم و هیجان . با شنیدن صدایش از آن طرف خط ، که آرام بود و مهربان ، روح من هم آرام گرفت . با تمام وجودم احساس می کردم آسمان ،ابر ، زمین ، عشق ، هوا مال من است .باورم نمی شد که پس از آنهمه کش و قوس توانسته ام با ماتیلدایم هم صحبت شوم و به این تر تیب دوران رمانتیک زندگیم آغاز شد و چندی نگذشت که همۀ آن ترانه های عاشقانه ای را که با من وشبهای سرشار از عشق اهوراییم همراه بودند ، دریک نوار کاست یاسی رنگ برایش گلچین کردم و به او هدیه دادم . روی نوار کاست نوشته بودم : ملودی برای ماتیلدا.
ماجرای من معادله ای چند مجهولی عجیبی بود . نه نام طرفم را می دانستم نه نشانش را و نه اینکه او به چه واسطه ای در آن مهمانی حضور داشته،حتی رنگ لباسی را که درآن شب به تن داشت در خاطرم ثبت نشده بود.جالب است که این معادله را دوستی برایم حل کرد که در بین افرادی که می شناختم ریاضیاتش از همه ضعیفتر بود ! قرار شد به محض آنکه فیلم عروسی خواهرش آماده شود و به دستش بیفتد با هم بنشینیم و من با انگشت اشارۀ دست راستم تصویر آن موجود رویایی را به او نشان بدهم و او هم بلا فاصله آمارش را به من بدهد ،به همین سادگی ! اما همین فکر ساده برای آنکه اجرایی بشود چندین ماه زمان برد یعنی دقیقا" تا تعطیلات نوروز . در یکی از آن روزها عزیز فیلم را برایم آورد و رفتیم منزل دوست مشترکمان فرهاد. بعد از ماهها انتظار ،کنکاش یک فیلم عروسی آنهم از نوع VHSو با میکساژ کلیشه ای خاص آن دوره وترانه های معین ولیلا فروهر،آغاز شد . ثانیه ها ی حساسی بودند ،هیجان داشتم . بالأخره در اواسط فیلم ، با دیدن تصویری گذرا از او و بالا رفتن دوباره ضربان قلبم ، فیلم را نگه داشتیم.فکر کنم پنجاه باری آن صحنه را مرور کردیم!عزیزاورا نمی شناخت.فرهاد هم اور ا نمی شناخت ،ولی من خوب می شناختمش ؛همانی بود که روزگارم را بهم ریخته بود ! مأ موریت عزیز شروع شد ...
* * *
از اینجای داستان به بعدش را شاید خیلی ها به را حتی پیش بینی می کنند . همه چیز به خوبی و خوشی پیش می رود و احتمالا" کبوتر های عاشق روزی به هم می رسند و لانه ای ،برای خودشان می سازند وبقبقو سر می دهند . آنقدرخوانندگان عزیزم هم از آخر ماجرایم اعلام اطلاع کرده اند که راوی بدجنسی مانند من را وسوسه می کند ادامه اش را رها کنم... اما این کار را نمی کنم ؛ همان شب عزیز گزارش تحقیقش را به من ارائه داد :« از مدعووین داماد بوده اند. » پروردگارا !از اینکه به من صبر زیادی داده ای بی نهایت سپاسگزارم و همچنین ازآفرینش بچه مثبتهایی مانند دوستم عزیز و اینکه به آنها قدرت چشم بسته غیب گفتن را هم عطا کرده ای! اما خودمانیم که بالأخره همین دوستم نه تنها نام و فامیلیش را برایم پیدا کرد بلکه شماره تلفنی هم از منزلشان به من داد . شماره تلفنی که ماهها طول کشید تا فهمیدم اشتباه بوده است ! راستش گاهی داشتن اطلاعات زیاد در بارۀ بعضی مسایل نه تنها کمک کننده نیست بلکه مخرب هم می شود .به ویژه برای من که در آن دورۀ سنی حساس ، برای اجرای دقیق نقشه هایی که می کشیدم وسواس زیادی بخرج می دادم و از طرفی هم تجربۀ چنین کارهایی را به هیچ وجه نداشتم ؛بعلاوه برای خودم صدها قید و بند عجیب و غریب هم داشتم که مثلا" اگر دنبال یک دختر راه بیفتی قطعا" از دید او ارزشی نخواهی داشت ویا اعتقاد داشتم در صورتی که تماس تلفنی پس از یکی دو باربی حاصل بودن ،باز هم ادامه پیدا کند تبدیل می شود به مزاحمت تلفنی که کار آدمهای ناجور است . اکثر روزهای تعطیلات نوروز آن سال یکی دو بار به آن شماره زنگ می زدم وحتی یک بارهم صدایی لطیف یا لا اقل متعلق به جنس لطیف نمی شنیدم . هر بار هم سلام می کردم و حرف می زدم و سراغ اسامی جعلی را می گرفتم و با شنیدن عبارت «نخیر ...اشتباه گرفتین» معذرت خواهی می کردم و تماس را مؤدبانه خاتمه می دادم . فایده ای نداشت . تیر هایم به سنگ می خورد و روز به روز کلافه تر می شدم .دائم با خودم کلنجار می رفتم که چرا آن شب هیچ کاری غیر از مسخ شدن در چهره اش انجام نداده ام . اما فایده ای نداشت . داشتم دچار پوچی می شدم ،از زمین و زمان شاکی بودم . تنها دلخوشیم شده بود دفترآجری رنگی که شبانگاهان ناگفته هایم را با ماتیلدا در آن می نگاشتم همراه با موزیک متنی که همراهیم می کرد درآن لحظات مبهم خلوت شبانه ام .ترانه هایی که رفته رفته داشت تعدادشان زیاد می شد . اواخر فروردین ماه همزمان با نخستین کنگره دندانپزشکی که در آن شرکت کرده بودیم ـــ نمی دانم چه دلیلی داشت که بعد از پاس کردن بیست واحد علوم پایه و واحد عمومی ، جو گیر شده بودیم و در کنگره های علمی دندانپزشکی شرکت می کردیم ـــ برای آخرین بار آن شماره تلفن کذایی را گرفتم و اینبار به محض سلام و احوال پرسی با داد و بیداد طرف مقابل که «چرا مزاحم می شوی آخه عوضی ...» مواجه شدم .خواستم برایش توضیح بدهم که من اینهایی که گفتی نیستم اما اوضاع آن طرف خط مجال این کاررا به من نمی داد . روز وحشتناکی داشتم . از محل کنگره که نزدیک ولنجک بود ،یک تاکسی گرفتم و رفتم درکه و ساعتها گوشه ای دنج برای خودم نشستم و با خودم خلوت کردم و به این نتیجه رسیدم که به هیچ وجه قرار نیست من و ماتیلدا با هم سنخیتی پیدا کنیم وهر یک از ما به دنیایی تعلق داریم که فرسنگها راهشان از یکدیگر جداست .تصمیم گرفتم همه چیز را تمام شده بدانم و برای همیشه دوست داشتن ماتیلدا را از ذهنم پاک کنم و به همان روال گذشته ام برگردم و هر طور شده مسیر تفکرات ذهنیم را عوض کنم . اردیبهشت ماه آن سال روز های سخت،بی روح و بدی داشتم . با دفتر بی نوایم هم نه تنها قهر کردم بلکه یکی از همان روزها آتشش زدم . دفتری که در آن دو سال گذشته داشتمش و برایم همدم خوبی شده بود . دیوانه باز یهای دیگری را هم شروع کردم تا مطمئن شوم دیگر آن آرمان قبلی باقی نمی مانم . با یک دختردانشجوی سال آخر دندانپزشکی دانشگاه آزاد تهران دوست شدم که پنج سال از خودم بزرگتر بود و روزی یک پاکت سیگار می کشید! چند هفته بعد به چراغ سبز های ممتد یکی از همکلاسی های خواهرم هم جواب مثبت دادم . به سه یا چهار نفر دیگر هم در زمانها و مکانهای متفاوت شماره تلفنم را دادم .آنقدر تغییر کرده بودم که خودم هم خودم را نمی شناختم . با رفیق جدیدی هم به نام شراب آشنا شده بودم؛در حالیکه تا چند ماه قبلش فلسفۀ نوشیدن الکل را به باد تمسخروانتقاد می گرفتم . دنیایم دگر گون شده بود ، من آدم دیگری شده بودم .
ادامه دارد ...
نگاهم بر روی آن پیکر میخکوب شد .مناظر اطراف در هاله ای از نور سفید فرو رفتند و برای چند ثانیه ای چیزی از سر و صداهای پیرامونم را نمی شنیدم .در همان حین رویش به طرف من گردانده شد . اینبار نگاهم به چهره اش افتاد . چهره ای که از یک طرف گویی سالها بود می شناختمش و از طرفی آنقدر در نظرم زیبا آمد که گویی هرگز نظیرش را ندیده ام ! با حرکت آرامی روی یکی از صندلی های آنجا نشست . ضربان قلبم بالا رفته بود . احساس می کردم بلایی بر سرم آمده است اما نمی دانستم چه نوع بلایی است . به چهرۀ زیبا و معصومش ،دورادور خیره شده بودم بی آنکه میان آنهمه شلوغی او متوجه من شده باشد . وقتی به خودم آمدم که دوستم فرهاد داشت صدایم می زد :« آرمـــــان ! آرمان !؟ حواست کجاست ؟» وضعیتم بگونه ای نبود که بتوانم جوابی به او بدهم و از طرفی نمی توانستم نگاهم را از آن موجود رویایی بردارم .فرهاد امتداد نگاهم را دنبال کرد و بی آنکه مقصدش را دقیقا"تشخیص بدهد دستم را گرفت و من را به سوی دیگری برد ...دست خودم نبود . حال و روز عجیبی پیدا کرده بودم . تا پایان آن شب من در همان حال و هوا بودم و با نگاهم، دربین آنهمه میهمان ،دائما" اورا جستجو می کردم . در ساعات پایانی عروسی ، آن غریبۀ آشنا به همراه دو سه نفر از بستگانش ، آمادۀ رفتن از عروسی شدند . ضربان قلبم داشت بیچاره ام میکرد ! من باید چه کار می کردم ؟ نمی دانستم . تا ثانیه های آخر با نگاهم رفتنشان را بدرقه کردم و بعد مانند آدم های وا رفته گوشه ای دنج نشستم و وقتی به خودم آمدم که فرهاد با دونخ سیگار کنار دستم نشست و فندکش را روشن کرد ...
* * *
از آن شب به بعد دنیا برایم رنگ دیگری شد.دوست داشتم تنها در اتاقم دراز بکشم و با ضبط صوت اتاقم خلوت کنم . ترانه ها هم برایم رنگ و بوی دیگری پیدا کرده بودند . وقتی سیاوش قمیشی ترانه غروب را می خواند روحم به بالا دستها پرواز می کرد و وقتی همنوایی فرامرز اصلانی با گیتارش را می شنیدم که می گفت « کو یارم ؛ یارم کو ؟ » اشک از چشمانم سرازیر می شد . حتی احساس می کردم کریس د برگ هم ترانۀ Tender hands را دارد برای حال و روز من می خواند . آخرای شب هم که تصور می کردم همۀ اهالی خانه مان خوابند ، کنار پنجرۀ اتاقم سیگاری روشن می کردم و به آسمان شب خیره می شدم . در یکی از همان شبها پدرم از ماجرای سیگار کشیدنم سر در آورد و برای نخستین بار به اتاقم آمد و در میان دود سیگار تازۀ آنجا، ناباورانه به پسر درسخوان و حرف گوش کنش خیره شد ! برای خودش متأسف شد که چشم انتظار جواب کنکور پسری بوده است که شبها، آنهم در خانه کسی که سابقا" فرد سیگاری وجود نداشته است ، کنار پنجرۀ اتاق لم می دهد و وقیحانه سیگار می کشد ! حال و روز خودم خیلی خوب بود ، بایکوت شدن از طرف پدری که با تمام وجودم شیفتۀ شخصیتش بودم هم به آن اضافه شد . کم حرف شده بودم و گوشه گیر . هر کسی هم یک جور احوالاتم را تفسیر و تعبیر می کرد ! اکثرا" هم ماجرایم را به دلواپسی از نتیجۀ کنکور ربط می دادند حال آنکه واقعا" از آن بابت نگران نبودم . می دانستم آنچه را که در چنته داشته ام سر جلسۀ امتحان رو کرده ام و به نتیجۀ کار خوشبین بودم . پانزدهم شهریور ماه ، مانند روز های قبل از خواب بیدار شدم و با همان حال پریشان که طی روز های قبل داشتم رفتم تا از سرعادت هر روزه ، صبحانه بخورم . پدرم هم بر حسب روال روزهای قبل برای آنکه چشمش به قیافۀ منحوس پسر خلافکارش نیفتد ، توی حیاط مشغول آبیاری گل و گیاهش شده بود . حوالی هشت و نیم صبح تلفن منزلمان زنگ زد و برادر بزرگترم پشت خط بود ... تا بخودم آمدم دیدم اهالی منزل بر سرم ریخته اند و سرو صورتم را بوسه باران می کنند!!! گوشی تلفن را گرفتم و صدای لرزان برادر مهربانم را پشت سر هم می شنیدم که تکرار می کرد « آرمان دندانپزشکی قبول شده ...» آن لحظه ، لحظۀ بی نظیری بود ولی از آن بهتر لحظه ای بود که پدرم با شنیدن آن خبر ، طرفم آمد و بامن دست داد و حتی ماچمم کرد ! گویا در آن لحظه یکی از آرزوهای زندگیش برآورده شده بود اما برای من بخشوده شدن خطایم توسط یک پدرجدی و شکسته شدن آن بایکوت زجر آور ، ارزشش بیشتر از هر چیز دیگری بود .
* * *
روز های بعد درگیر ثبت نام و انتخاب واحد و نقل مکان شدیم . دانشگاه رفتن تغییر بزرگی در زندگیم بود . روز های نخست دانشگاه سال بالایی ها یمان را می دیدم که هر روز می آمدند و با ولع دختر های همکلاسی ما را ور انداز می کردند تا هر چه سریعتر دانه درشتها را برای خودشان رزرو کنند و تعدادی از پسر های هم کلاسیمان هم که برایشان بودن دخترها سر کلاس پدیدۀ خارق العاده ای محسوب می شد یک روز در میان عاشق یکی از سه چهار دختر همکلاسی می شدند که از بقیه بیشتر بچشم می آمدند.باید بگویم که این تغییر شرایط و مکان هم سبب نشد من از حال و روز خودم ولو بطور موقت خارج شوم و مدام به یاد آن موجود که دلم را در آن غروب تابستان کش رفت و پس نداد ،شب و روز می گذراندم . گاهی به خودم نهیب می زدم که:«مرد حسابی ! مگر چه اتفاقی بین تو وآن دختر روی داده که اینگونه به او و عشقش مبتلا شده ای !؟» اما نیرویی در درونم وادارم می کرد اورا دوباره پیدا کنم و احساس قلبیم را با او درمیان بگذارم . چگونه ؟ خودم هم نمی دانستم . خوشبختانه دوستم عزیزهم در همان دانشگاه ما ولی رشتۀ ادبیات قبول شده بود . او بچه مثبت بی نظیری بود و بنا به دلایل بی شماری از اینگونه امورات سر در نمی آورد . اما من را خوب می شناخت و می دانست که حال و روزم دستخوش تغییراتی شده است ... آخر هفته ها به من سر می زد و معمولا" پنجشنبه شبها پیشم می ماند . در یکی از همان شبها توانست از زیر زبانم چیزهایی در این باره بیرون بکشد و همان شد که بگونۀ غیر منتظره ای گره از کارم گشوده شد ...
ادامه دارد ...
نوزده ساله بودم . اوایل مرداد ماه ٧۴ماراتن سنگین کنکور دومرحله ای را پشت سرگذاشته بودم . روزبیست و سوم مرداد عروسی برادر بزرگترم بود توی همین قیطریه وفردایش یعنی روز بیست و چهارم مرداد ماه، عروسی خواهر بزرگتر دوستم ، عزیز بود ،منتها در هفتصد کیلومتری غرب تهران توی یکی از شهرهای کُرد نشین . اما مگر می شد من عروسی خواهر دوست صمیمیم را از دست بدهم ؛آنهم عروسی کُردها.پس خودم را به آن عروسی هم رساندم ...
با دنیای عشق و عاشقی میانۀ چندانی نداشتم و فکرش را هم نمی کردم به آن زودی ها در ورطۀ چنین ماجرایی گرفتار شوم . چند سالی بود که فکر و ذکرم شده بود پزشکی دانشگاه تهران و برایش بد جور به آب و آتش می زدم .همان جایی که برادرم دانشجوی سال آخرش بود و من هر از گاهی با دیدن در و دیوار ساختمان قدیمی دانشکده اش قلبم به تپش می افتاد و روحم به پرواز در می آمد . پس از ناکامیم در نخستین سالی که کنکور دادم عزمم را جزم کرده بودم تا با رتبه ای خوب به این مهمترین آرزوی زندگیم تحقق ببخشم. نمی دانم چرا فکر می کردم قرار است جراح قلب شوم ! طفلی برادربزرگترم چقدر کوشید تا از این افکار رویا گونه و احساسی بیرونم بیاورد و با دنیای واقعی زندگی دانشجویان رشتۀ پزشکی آشنایم سازد . دنیایی که آنروزها خلاصه شده بود در استرس واحدهای عملی شبانه روزی و فشارسنگین واحد های مرد افکن نظری و بدتر از همه نا امیدی شدیدی که از چشم انداز نه چندان دلچسب آیندۀ کاری پزشکان جوان ، آنهم پس از هفت سال و نیم خون دل خوردن ، در بین آن جمع نخبه های مملکت موج میزد . بالأخره تلاشهای برادرم نتیجه داد ودر آن سالی که پشت کنکور بودم به یکباره این عطش چندین ساله ام برای پزشک شدن فرو کش کرد و اینبار گیر دادم به دندانپزشکی . چندین ماجرا دست به دست هم دادند تا من را به این نتیجه برسانند که این رشته با روحیه ام ساز گار تر است... امتحان کنکور را دادم و فرم انتخاب رشته ام را پر کردم وفرستادم وچشم انتظار اعلام نتایج ماندم ...
عروسی برادرم خیلی خوب و پر زرق و برق بود و همه جور مهمانهایی هم آنجا حضور داشتند. دختر های خوش قد و بالا و شیک و پیک ورنگ و وارنگ هم در میانشان کم نبود . نمی دانم بر حسب عادت چندین ساله ام بود یا چه چیز دیگری که از کنار همۀ زیباییهای زندگی بی تفاوت رد می شدم و با کله شقی و غرورعجیبی ، تخته گاز به سوی آینده ای می تاختم که نمی دانستنم قرار است چه گلی به سرم بزند.در دورۀ دبیرستان ،همکلاسیهای عاشق پیشه ام را مسخره می کردم و دلم برای آنهایی که اطراف دبیرستانهای دخترانه می پلکیدند می سوخت ! اینگونه اعتقاد داشتم که یک مرد هرزمان که از تمام کارهای مهم زندگیش فارغ شد می تواند به عنوان یک مسئلۀ جانبی به مقولۀ عشق هم بپر دازد . با این افکار عجیب و غریب که نمی دانم از کجا به ذهنم رسوخ کرده بودند سالها زندگی کرده بودم و به آن خو گرفته بودم . دوستهای خواهر کوچکترم هم برایم فقط دوست خواهر کوچکترم بودند و هیچوقت تعبیر دیگری از رفتارهای گاه عشوه گرانۀ آنها در من بر انگیخته نمی شد . مانند یک تکه یخ بودم و در دنیایی تک بعدی که برای خودم ساخته بودم با یک شتاب ثابت و بی تلاطم غوطه می خوردم . با گستاخی خاصی اطمینان داشتم که حالا حالا ها عاشق نخواهم شد و این را با قاطعیت به دوستان و اطرافیانم هم ابلاغ می کردم . با همین طرز تفکر و روحیه در عروسی خواهر دوستم هم شرکت کردم . آنجا با جمع سه چهار نفرۀ دوستان نزدیکم مشغول رقص و پایکوبی شده بودیم و به خودمان خوش می گذراندیم بدون اینکه با مشروب هم میانه ای پیدا کرده باشیم . یک دنیای ساده ،بی آلایش، احمقانه و کوچک برای خودمان داشتیم ولی انصافا" از دنیایمان راضی بودیم ،چیزی که این روزها در کمتر جوانی می شود نمونه اش را یافت . دلمان خوش بود که یک دست کت و شلوار داریم و کراواتی هم با آن ست کرده ایم و در یک محفلی ،بهانه ای گیر آورده ایم تا با ریتم موزیک بالا و پایین بپریم . برای شاد بودن نیازی به اِکس و گراس نداشتیم و نداشتن اتومبیل شخصی آزارمان نمی داد. موبایل هم خدا را شکر هنوز اختراع نشده بود اگر هم شده بود کسی در این سرزمین از آن چیزی نمی دانست . این ماجرا ها مربوط به صد سال پیش نیست .ظاهرا" دنیا در این چهارده سال با سرعت دیوانه کننده ای دستخوش تغییر شده است ... بیشترین خلافی که در آن دوره مرتکبش می شدیم سیگار کشیدن های گاه و بیگاهمان بود که البته در خفای کامل انجامش می دادیم . در مجموع شاد بودیم و نگرشی خوشبینانه به دنیا و فردا داشتیم . حوالی ساعت هفت غروب همان روز بیست و چهارم مرداد ماه سال هفتاد و چهار خورشیدی، دنیای من دچار لرزشی بی سابقه شد . در میان آنهمه جمعیت در یک آن، نگاهم از پشت سر به قامت موجودی افتاد که موهای بلند و زیبایش بر روی شانه هایش افتاده بود و تا نزدیکیهای کمرش رسیده بود ...
ادامه دارد ...
باز هم آبان ماه از راه رسید .امسال برای چهارمین سال پیاپی به همراه گروه آناهید عازم جنگلهای شمال هستیم . یک مسیر رویایی که از شهمیرزاد واقع در شمال استان سمنان شروع می شود و به بهشهر مازندران ختم می گردد . چهار شب و روز طول می کشد که این مسیر بی بدیل را پیاده در نوردیم .چهار شب و روزی که لحظه لحظه اش آنقدر برایمان پر خاطره و با ارزش است که توصیفش را دشوار می سازد . روز ها از کنار رود خانه ها و از میان جنگل هزار رنگ پاییزی و بر روی دامنه های سرسبزبهاری با کوله پشتی، راه می پیماییم و شبها در اقامتگاههای بکر و طبیعی چادر می زنیم و گرداگرد هیمۀ آتش حلقه می زنیم و ...
باورم نمی شود بچه های این گروه را چهار سال پیش نمی شناختم .بعضی از آنها را گویی سالهای سال است که می شناسم . آنقدر از آنها خاطرۀ خوب و زیبا دارم که در مخیله ام نمی گنجد در این زمان به نسبت اندک آن خاطرات را اندوخته ایم . آن روز ها مدتی بود که باواسطۀ یکی از همکاران درمانگاه محل کارم، با اکیپ بچه هایی آشنا شده بودیم و هر از گاهی توی پارک چیتگر با هم برنامۀ دوچرخه سواری داشتیم یا والیبال بازی می کردیم .از بر و بچه ها می شنیدم که اواسط آبان ماه با گروه « حاجی اینا !» عازم جنگل هستند . در آن دوره گاه گداری کوه می رفتیم اما همیشه در حد همین ارتفاعات اطراف تهران بود و به ندرت بیشتر از نصف روز برنامه هایمان طول می کشید . تمام تجهیزات کوهنوردیمان هم خلاصه می شد در یک پوتین بی نام و نشان و یک کوله پشتی کوچک که بر روی دوش اکثر بچه مدرسه ای ها می شد لنگه اش را یافت. با همین خرت و پرتها به کُلک چال ودامنه های توچال می رفتیم و بر می گشتیم و در طول مسیر به افراد کوله پشتی بدوش و باتوم بدست و گتر پوشیده حسابی می خندیدیم . چون اغلب این مسیر های پله بندی شدۀ اطراف تهران از نظر من نیازی به این سوسول بازی ها نداشته و ندارند . مسیر هایی که ترافیک عظیم آدم های جور واجوردوروبر،به ویژه در روزهای جمعه، مجالی به آدم نمی دهند تا احساس کند که ازترافیک بزرگراه همت و چمران نجات پیدا کرده است و به دامان طبیعت مهمان شده است . حتی چند باری هم با تعدادی از همین بچه ها یا همکاران دندانپزشکم به ارتفاعات جدی تری مانند بند عیش وقله های اطراف امامزاده داوود و پیاز چال هم رفته بودم و باز هم نیازی به تجهیزات خاصی احساس نکرده بودم . اما اینبار صحبت از یک کوهپیمایی و جنگل نوردی حسابی بود و کمپ زدن شبانه توی چادر و خوابیدن توی کیسه خواب ! رسول و حسین از قیمت کیسه خواب مناسب می گفتند و داریوش و شیرین از گنجایش چادر و کوله پشتی ٦۰لیتری . هر از گاهی هم نامی از حاجی برده می شد و من را یاد فیلمهای جمال شورجه می انداخت و قیافه های حال به هم زن حاجی ها و سیــّدهای فیلم های دفاع مقدس ! وقتی شور و اشتیاق بچه های گروهمان را می دیدیم که دارند برای فرا رسیدن نیمـۀ آبانماه لحظه شماری می کنند وسوسه می شدیم من و ماتیلدا هم به جمعشان ملحق شویم . حتی خانم فیروزی که یک خانم مجرد چهل و پنج ساله بود وــ البته یک کوهنورد با سابقه ـــ ما را تشویق به رفتن می کرد وحاضر بود چادر و کیسه خواب هم به ما قرض بدهد . اینگونه بود که سخت وسوسه شدیم و ریسک کردیم و قرار شد به اتفاق جمع هفت هشت نفری دوستانمان به گروه بیست و چند نفری «حاجی اینا» بپیوندیم که همگی از بچه های اراک بودند . برای این منظور به منیریه هم سری زدم و کیسه خواب و چند تا خرت و پرت ناچیز کوهنوردی خریدم و مابقی ملزومات را هم تا حدودی دوستانمان برایمان تأمین کردند وسرانجام روز موعود فرا رسید . قرارمان ساعت هفت غروب دوشنبه بود حوالی ترمینال خزانه که به عمرم هم آنجا را ندیده بودم . بچه های تهران یکی یکی سر قرار آمدند و من و ماتیلدا و خواهرش هم به آنها ملحق شدیم و چشم انتظار اتوبوسی ماندیم که از اراک راه افتاده بود و قرار بود ما را به روستای« اُرُست» شهمیرزاد ببرد . اتوبوس با ساعتی تأ خیر به آنجا رسید و به محض ایسادنش ، مردی قد بلند و سرحال با موهای جو گندمی که بیشتر به سفید میزد و دماغی خوش تراش و یک سیبیل درشت و سخت مردانه، پیاده شد و طرفمان آمد و خیلی زود فهمیدیم که ایشان همان حاجی هستند که بچه ها در این چند هفته دایم از او و گروهش می گفتند . شباهتی به حاجیهایی که در ذهنم آرشیو شده بودند نداشت . حاجی موجودی است که در نگاه اول به دل می نشیند وبا روابط عمومی بی نظیرش در کمتر از چند ثانیه طرف مقابلش را کیش و مات می کند و از او رفیق می سازد! شیرین و داریوش و حسین و خانم فیروزی و رسول،هر یک به شیوه ای ما را به بچه هایی که از اراک آمده بودند معرفی کردند و در حین سلام و روبوسی با آن بچه ها هم زیر لبی آمار ما را به آن چهره های ناشناس می دادند و به این شیوه ماجرایمان با آن گروه آغاز شد .گروهی که بعد ها فهمیدیم به نام « گروه کوهنوردی آناهید اراک » از فدراسیون کوهنوردی و اداره گردش گری و منابع طبیعی و دهها جای دیگرمجوز و کارت رسمی دارد و بودن فرد منحصر بفردی مانند حاجی عقیلی در آن جمع کافی است تا برای تک تک ما ها ، نام گروه «حاجی اینا» تداعی کنندۀ گروهی از بهترین دوستانمان باشد و بودن در برنامه های متنوع ایران گردیشان برایمان به سعادتی بی مثال تبدیل شود ...

امسال هم نیمۀ آبان در راه است و ماهها چشم انتظاریمان برای فرا رسیدن موعد برنامۀ جنگل رو به پایان نهاده است . برنامه ای که به عشقش درطول این چهار سال تجهیزات کوه نوردی و جنگل پیمایی مان را روز به روز تخصصی تر و کامل تر کرده ایم و از هفته ها قبل ،از ذوق فرارسیدنش تمام تن و بدنمان مور مور می شود و شادی و هیجان آمدنش دست کمی از خود برنامه ندارد . اگر مجالی بود بعدها هم برایتان از چند و چون این برنامه و زیبایی هایش ، از اقامتگاه «شیخعلی تنگه » و روستای لاک تراش و گیلور و درۀ «چپیلار» و بگو بخند و بزن برقصمان با بچه های گروه در طول این چهار شب و روز خواهم نوشت ... تا دوازدهم آبانماه ،چند روز دیگر باقیست؟
هر یک از ما به گونه ای هیجان داشتیم وسعی می کردیم به وسیله ای آن هیجان را فرو بنشانیم . افشین سیگاری روشن کرده بود و با مهارت کامل داشت به آن پک می زد . در این زمینه ها خیلی حرفه ای شده بود ؛ سیگار افشین دست به دست چرخید . آن طرف پرده وپشت تریبون یکی از دختر های چادری کلاس داشت نوشتارش را در باره هفته بسیج می خواند . دل گنده ای می طلبد تا آدمی زاد بتواند درمحفلی مقاله ای را قرائت کند که خودش بداند در آنِ واحد،بیشتراز هفتاد درصد شنوندگان دارند با نگاهشان سخنران و آباء و اجدادش را فحش باران می کنند !نگاهم را برگرداندم و به پشت صحنه برگشتم .اینبارسیگار دست مهدی افتاده بود . اوتازه کار بود و هنگام پک زدنهای کوتاه و پیاپی ، به سیگار زل می زد و چینهای دور چشمش را عمیق می کرد ... احسان متعاقب هر بخش،در کسوت مجری به پشت تریبون می آمد و به این بهانه عرض اندامی هم می کرد . تا اینکه نوبت به اجرای سرود رسید. گروه سه چهار نفرۀ سرود ودررأس آنها احسان داشتند روی صحنه مستقرمی شدند. ماها همچنان پشت پرده بودیم .چنین به نظر می رسید اختلالی در سیستم صوتی روی صحنه پیش آمده است .یکی دو نفر هم داشتندبا سیمهای کیبورد گوشۀ صحنه ورمی رفتند .با وجود اختلالات ایجاد شده گروه سرود به ناگاه کارش را شروع کرد.احسان با صدای مهیبی فریاد زد «والا پیامبر ؛ مُحـــــــّمد» . همه یکّه خوردیم . عادت نداشتیم اینگونه بی مقدمه سرود را شروع کنند .در دوران مدرسه و دبیرستان مرسوم شده بودپیش از آغازسرودها، یک تُحفه ای بین گروه ،اعلام کند« گروه سرود فلان جا تقدیم می کند ...»!به هرحال کارشان شروع شد و ما هم داشتیم ازشکاف پشت پرده نگاهشان می کردیم .شاهو کنارم ایستاده بود و داشت یکسره فحشهای خفن می داد! مسیر نگاهش را دنبال کردم و به احسان رسیدم که مانند اعضای دیگر گروهش دستهایش را پشت کمر گرفته بود ،با این تفاوت که دو انگشت اشارۀ راست وچپش را محکم در هم قفل کرده بود و زورمی زد تا هر چه بیشتر عضلاتش از ورای آن یقه اسکی استرج مانندی که به تن داشت بیرون بزند! خواستم کمی شاهو را آرام کنم که داشت یکسره بد و بیراه حوالۀ احسان بینوا می کرد ،با خنده بهش تو ضیح دادم که طفلکی بدن ساز است و معذور... اما شاهو که گویا قرار نبود با احسان سر سازگاری پیدا کند در جوابم گفت : «بدن سازیش بخوره توی سرش !نگاه کن چه گروهی هم برای خودش دست چین کرده، بچه ... !این یکی که ده جور مشکل ارتو دنسی توی دهن و فکش دارد وآدم حرف زدن عادیش را هم به سختی متوجه می شود ، آن یکی هم که لکنت زبان مادر زادی دارد و ازشدت اضطراب صدایش در نمی آید ،فقط دارد لب میزند... باور کن اینها همش برنامه ریزی شده است ! گوش بده ببین صدای گروه کُر را می شنوی؟!» خنده ام گرفت.با خودم فکر کردم شاهو که سیگار نمی کشد، شاید اوهم دارد اینجوری اضطرابش را فرو می نشاند!برنامه ها یکی یکی داشت اجرا می شد و نوبت به ماها رسید . ضربان قلبمان بالا رفته بود .پس از کمی همهمۀ حاضرین توی آمفی تئاتر،به محض اینکه اولین نفرگروه پایش را روی صحنه گذاشت ، سالن در سکوت کامل فرورفت .این سکوت دلهره آور،خوشبختانه زیاد دوام نداشت و به محض اجرا شدن نخستین دیالوگ کمیک با صدای خندۀ حضار شکسته شد .من هنوز پشت صحنه بودم وبا شنیدن آن صدا که خبر از موفق بودن اجرای بچه ها می داد، هیجانم به سرعت فروکش کرد .پس از چند ثانیه نوبت ورود من به روی صحنه نمایش شد و تا چشم باز کردم روی صحنه نمایش بودم و درمیان دوستانم ...
فضای متفاوتی بود با آنچه در تمرینهایمان داشتیم اما وقتی می دیدیم که دیالوگهایی که از نظر خودمان زیاد هم آنچنانی نبود ،به اصطلاح می گرفت و تماشاگران با خندۀ مبسوط از آنها استقبال می کردند ،اعتماد به نفسمان دو چندان می شد و بر عکس بعضی دیالوگها که برای خودمان خیلی خنده دار بود ،با واکنشی از طرف حضار در سالن روبرو نمی شد و این امر، کارمان را دوباره دشوارمی کرد.در یکی از اپیزود های نمایش من نقش دامادواجد الشرایطی را داشتم که با یک پوشه از انواع مدارک به خواستگاری رفته ام و پدر عروس که نقشش را حامد ایفا می کرد،پس از بررسی مدارک تحصیلی و آشپزی و خیاطی و گلدوزی و ...، در مورد داشتن زیر گذر از من سوال کرد.در آن روز ها دهها چهارراه شهر تبریز به بهانۀ ساختن زیر گذر مسدود و تخریب شده بودند و همین سوژه،دستمایۀ نوشتن یک نمایشنامۀ طنز نیشدار توسط حامد شده بود .آن روز ها به شوخی می گفتند هر تبریزی باید یک زیر گذرشخصی داشته باشد.سر تمرین این قسمت، پیش بینی می کردیم که با شنیدن این جملۀ حامد :« زیر گذر چی ؟ زیر گذر هم داری ؟!» با خندۀ حضار روبرو شویم . اما روی صحنه این جمله ادا شد و کسی نخندید !من قبل از اینکه جواب بدهم «زیر گذر ؟ نه متأسفانه این یک رقم رو ندارم ...» فی البداهه پاهایم را کمی باز کردم و به زیر پاهایم نگاهی انداختم . کاری که قرار نبود انجامش دهم . و قتی در آن حالت گفتم« زیر گذر ؟» سالن یک صدا خندید ! همانجا به طور کاملا" تجربی دستگیرم شد تماشاچی های ما هنوز کمدی دیداری را بر کمدی شنیداری ترجیح می دهند . چیزی که کار نویسنده ها را خیلی دشوار می کند ! درنمایشی هم که من نقش فیلم بردار را داشتم ،آفتابه قرمزی را که به دو طرفش دو کاغذ سفید چسبانده بودم و روی کاغذ ها با فونتی مشابه Panasonic نوشته بودم با خودم به روی صحنه آوردم ! مهدی هم یک پاکت سیگار مچاله شده را با طناب به انتهای یک چوب بسته بود و نقش صدا بردار را بازی می کرد .این ابتکار ها هم به خوبی جواب دادند و توانستند تماشاچی را بخندانند. به هر ترتیب ، نمایشها اجرا شدند و ما ها مجددا" به پشت آن پرده برگشیم .
* * *
تجربۀ کاملا" جدید و متفاوتی بود . با و جود آنهمه جلسات تمرین ، باز هم تعدادی از دیالوگ ها، از یاد رفتند ،یا پس و پیش اجرا شدند و یا با گفته های فی البداهه جایگزین شدند! اما احساس می کردیم در مجموع کار قابل قبولی ارایه داده ایم . توی دانشکده هم که بیشتر از پیش گاو پیشانی سفید شدیم . تا ماه ها بعد از آن ماجرا از گو شه و کنار می شنیدیم که من و شا هو را به هم نشان می دادند و با خنده می گفتند :«اینا هاشن ،فیلمبردار ودوست شاگرد شوفرش !!! » برای من آن روز و به ویژه ماجراهایی را که حین جلسات تمرین تجربه کردیم ،بسیار با ارزش و به یاد ماندنی شدند . سالهای بعد هم به کرات به این کار گروهیمان ادامه دادیم و از آنها هم کلی خاطره، درو کردیم ...خوشبختانه سال بعد زانیار هم که به گمان من،در بین ما ها تنهافردی بود که نبوغ بازیگری داشت به گروه ملحق شد. همان گروهی که در جشن فارغ التحصیلی و در حضور والدین و فک و فامیل و اهل و عیال هم،به اجرای نمایش پرداخت و افتخار نقش آفرینی در آخرین سکانس نمایشهای آن گروه به من رسید ،آنهم با اجرای قطعۀ مشهور به «کیتارو» با ساز دهنی!
اواخر آبان ماه ٧۵ زمزمه هایی در کلاس بگوش می رسید که برگزاری مراسم روز دانشجو را همکلاسی هایمان عهده دار خواهند بود . مراسمی که همزمانیش را با عید مبعث به هم گره زده بودند تا رنگ و بوی مذهبی هم به آن ببخشند . طبیعتا" بچه های ورودی ما بهترین گزینه برای تصدی اجرای چنین برنامه ای بودند . پرجمعیت ترین ورودی دانشکده بودیم و نیازمند یک جرقه بودیم تا توانمندی هایمان را به رخ دانشکده بکشیم . در آن مقطع من و شاهو مشابه دوقولوها رفتار می کردیم و در هر ماجرایی یا هردو وارد می شدیم یا هردو منصرف . برای شرکت در اینچنین فعالیتی هم هیچ یک از ما دو نفر انگیزه و اعتقادی نداشتیم . هر دوی ما در محیطهایی دوران کودکیمان را پشت سر نهاده بودیم که در آنجاها حتی عضویت در گروه سرود مدرسه هم کافی بود تا برچسب خیانت و همکاری با سپاه(!) را تا مدتها با خود به یدک بکشید وسر افکندگی شایان توجهی نصیب نام خانوادگیتان کنید !!! علاوه بر این بیشتر هماهنگی های اجرایی برای مراسم مذکور بر عهدۀ یکی از همکلاسی هایمان بنام احسان گذاشته شده بود که ازقضا مورد لعن و نفرین همیشگی شاهو بود . دقیقا" نمی دانستم علت آنهمه حساسیت شاهو در قبال احسان چه بود . احسان از نظر من ادم منحصر بفردی بشمار می آمد .فستیوالی بود از تضاد های نامتجانس که در یک جا گرد هم آمده بودند : یک ورزشکار بدنساز که مانند اکثر بدنسازهای دیگر موهایش بغل سرش را همیشه کوتاه و مرتب نگاه می داشت وبه لباسهای تنگ و چسبان عشق می ورزید. در عین حال تاحدی خوش قیافه و خوش صدا بود. جزو قاریان ممتاز قرآن بشمار می آمدو درهمان حال ترانه های کاباره های استانبول را استادانه اجرا می کرد . مداح اهل بیت بود ویک عرق خور قهار . از دود و دم هم بدش نمی آمد . نماز خوان بود وخانم باز .شعبده بازی هم بلد بود و با چشمانش عقربۀساعت را از حرکت باز می داشت ... در مراسی که پیش رو داشتیم قرار بود هم مجری باشد هم سرود بخواند و هم تلاوت قرآن آغاز مراسم را بر عهده بگیرد . ظاهرا" در نظر داشت کل آن برنامه را به تنهایی قبضه کند . اما مسؤلیت بخش نمایشی این مراسم را فرد دیگری عهده دار شده بود : حامد . او از دید اکثر بچه ها،چهرۀ محبوبی بشمار می رفت . از همان روز های نخستین دانشگاه با شلوار جین راسته و پیرا هن رنگی و تی شرت در انظار ظاهر می شد و خط ریشی که تا پایین زاویۀ فکش ادامه پیدا کرده بود ،خبر از روحیۀ ماجرا جو و ناساز گار او با سیستم حاکم می داد .کتاب های غیر درسی و اغلب ممنوعه می خواند و ذوق هنری وافری هم داشت .این را از همان روز های نخست فهمیدم که داشت با علاقه ، برای دختر های هم کلاسیمان اسم مستعار انتخاب می کرد اسمهایی از قبیل : بوش وک ، خاله خرسه ، ویبریون(ویروس عامل یرقان) ، ماهی دودی و ... ! حامد چند تایی نمایشنامه کمیک برای آن مراسم نوشته بود و داشت دنبال بازیگر می گشت . البته بازیگران اصلیش پندار و افشین بودند که هردو هم رفیق فابریک خودش بحساب می آمدند. با وجودیکه خود حامد هم در چند تایی از آن نمایشها نقش برعهده گرفته بود ،باز هم یکی دو نفر دیگر لازم داشت .اینگونه بود که در یکی از همان روز ها توی حیاط دانشکده به من وشاهو پیشنهاد همکاری داد ،برای ایفای چند نقش کوچک . شاهو به همان دودلیلی که گفتم مخالف اینچنین کاری بود . اما من که از روحیّۀ حامد و اکیپی که دور و برش جمع کرده بود خوشم می آمد شاهو را متقاعد کردم در آن ماجرا سرک بکشیم ...
* * *
نمایشنامه ها را از حامد گرفتیم ؛همه را به تنهایی دست نویس کرده بود و کپی گرفته بود . در آغاز برای ایفای نقش فیلم بردار و صدا بردار در یکی از نمایشها من و شاهو وارد گروه شدیم و تا چشم باز کردیم نقشهایی از قبیل داماد و دانشجوی افاده ای توی اتو بوس خوابگاه هم به من رسید و نقش شاگرد شوفرکلاهبردار به شاهو ! دیالوگها را حفظ می کردیم و روز های تمرین چه مسخره بازی هایی که راه نمی انداختیم . بعضی از بچه ها دیالوگ یاد شان می رفت و بجایش دری وری می گفتند و خنده بازاری راه می افتاد که لنگه اش را جای دیگری نمی شد یافت . حامد هم طفلکی با اینکه نگران خوب در نیامدن نمایش ها بود و سعی می کرد فضا را جدی کند اما با حضور شخصیت هایی مانند پندار و شاهو این کار، غیر ممکن می نمود و خود حامد هم از شدت خنده روده بر می شد .کار کاملا" گروهی بود و اعضای گروه با هم یکدل بودند ؛حامدشخصیت انعطاف پذیری داشت و از تغییرات مثبت و حتی بداهه های بی خطر هم استقبال می کرد . من برای ایفای نقش فیلمبردار برای آنکه آن نقش را از حالت خشک و بی روح در آورم و به آن رنگ و بوی کمیک ببخشم، به فکرم رسید که یکی از آفتابه های پلاستیکی انبار خدمات دانشکده راقرض بگیرم و کمی گریمش کنم و رویش مارک پاناسونیک بچسبانم .همین کار را هم کردم و برای آنکه قضیه لوس نشود تا روز نمایش آن آفتابه را پیش بچه ها رو نکردم . روز های به یاد ماندنی تمرین سپری شدند بیستم آذر ماه فرا رسید . آمفی تئاتر دانشکده که توسط دختر های همکلاسیمان تزیین شده بود مملو از جمعیت بود . احسان مجری برنامه شداما فرصت خود نمایی در بخش تلاوت قرآن را یکی از بسیجی های هم کلاسیمان از چنگش ربود. جمع هفت هشت نفری ما ها هم پشت یک پرده در فاصله ای اندک تا تریبون و صحنه نمایش ،مترصد شروع نمایش بودیم و داشتیم با هیجان ناشی از تقابل باآنهمه تماشاچی دست و پنجه نرم می کردیم ...
ادامه دارد ...